
من صدای داغ احساس تو را
در آن شب در پیش هم خفتن
لحظه لحظه ، دم به دم ،
احساس می کردم ،
در میان آسمان بازوان تو
بی محابا ، بی حذر
پرواز می کردم ،
جان من در این هم آمیزی به پایان می رسید و باز
زندگی را در میان بوسه ها ،
آغاز می کردم .
|
بوی بــــــاران |
|
تصورات عاشقانه’ یک دیوانه
وقتی دارم با تو ، با این تلفن لعنتی ، حرف میزنم تولد
من صدای داغ احساس تو را این روزها
این روزها مدام اتفاق های عجیب می افتد ، تاریکی
طاقتش طاق شده بود دیر آمدی باران ... باهر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ، صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ، غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .
چرا غمها نمیدانند که من سلطان غم هایم
وداع با پدروداعی تلخ بود و حزن انگیز روحت شاد يك عاشقانه آرام
مثل آسمان مي ماني
فرياد زيرآب كنار خيابون واستاده بود
تنها ، بدون چتر ، اشاره كرد مستقيم ... جلوي پاش ترمز كردم ، در عقب رو باز كرد و نشست ، آدماي تنها بهترين مسافرن براي يك راننده تنها ، - ممنون - خواهش مي كنم ... حواسم به برف پاك كناي ماشين بود كه يكي در ميون كار مي كردن و قطره هاي بارون كه درشت و محكم خودشون مي كوبوندن به شيشه ماشين ، يك لحظه كوتاه كافي بود كه همه چيز منو به هم بريزه ، و اون لحظه ، لحظه اي بود كه چشم هاي من صورتش رو توي آينه ماشين تماشا كرد ، نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبيد روي ترمز ، - چيزي شده ؟ چشمامو از نگاهش دزديدم ، - نه .. ببخشيد ، خودش بود ، شك نكردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود . با همون چشم هاي درشت آهويي ، با همون دهن كوچيك و لبهاي متعجب ، با همون دندوناي سفيد و درشت كه موقع خنديدنش مي درخشيد و چشمك مي زد ، خودش بود . نبضم تند شده بود ، عرق سردي نشست روي تنم ، ديگه حواسم به هيچ چي نبود ، مي ترسيدم دوباره نگاهش كنم ، مي ترسيدم از تلاقي نگاهم با نگاهش بعد از ده سال نديدن هم ، دستام و پاهام ديگه به حال خودشون نبودن ، برف پاك كنا اصلا كار نمي كردن ، بارون بود و بارون ، پرسيد : - مسيرتون كجاست ؟ گلوم خشك شده بود ، سعي كردم چيزي بگم اما نمي شد ، با دست اشاره كردم .. مستقيم . گفت : من ميرم خيابون بهار ، مسيرتون مي خوره ؟ به آينه نگاه نكردم ، سرمو تكون دادم ، صداي خودش بود ، صداي قشنگ خودش بود ، قطره اشكم چكيد ، چكيد و چكيد ، گرم بود ، داغ بود ، حكايت از يك داستان پرغصه داشت ، به چشمام جراءت دادم ، از پشت پرده اشك دوباره ديدمش ، داشت خيابونو نگاه ميكرد ، دهن كوچولوش مثل اون موقع ها نيمه باز بود ، به تعبير من ، با حالت متعجبانه ، چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، سرعت ماشينو كم كردم ، بغض بد جور توي گلوم مي تپيد ، روسريش ، مثل هميشه كه حواسش نبود ، سر خورد بود روي سرشو موهاي مشكيش آشفته و شونه نشده روي پيشونيش رها بود ، خاطره ها ، مثل سكانس هاي يك فيلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور مي كرد ، به خدا خودش بود ، به چشماي خودم نگاه كردم ، سرخ بود و خيس ، خدا كنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چي ميشه ، آخه اينجا چيكار مي كنه ؟ ! يعني تنهاست ؟ ازدواج نكرده ؟ ازدواج كرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خداي من ... خداي من .... با لبش بازي مي كرد ، مثل اونوقتا ، كه من مدام بهش مي گفتم ، اينقده پوست لبتو نكن دختر ، حيف اين لباي قشنگت نيست ؟ و اون ، با همون شيطنت خاص خودش ، مي خنديد ، لج مي كرد ، به يك زن سي و هفت ساله نمي خورد ، توي چشم من ، همون دختر بيست و هفت ساله بود ، با همون بچه گياي خودش ، با همون خوشگلياي خودش .... زمان به سرعت مي گذشت ، قطره هاي اشك من انگار پايان نداشت ، بارون هم لجباز تر از هميشه ، پشت چراغ قرمز ترمز كردم ، به ساعتش نگاه كرد ، روسريشو مرتب كرد ، به ناخناش نگاه كردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نيست ، دلم مي خواست فرياد بكشم ، بغض داشت خفم مي كرد ، كاش ميشد از ماشين بزنم بيرون و تموم خيابون رو زير بارون بدوم و داد بزنم ، قطره هاي عرق از روي پيشونيم ميچكيد توي چشمام و با قطره هاي اشك قاطي ميشد و مي ريخت روي لباسم ، زير بارون نرفته بودم اما .. خيس بودم، خيس ِ خيس ... چيكار بايد مي كردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم كي ام ؟ برگردم و توي چشاش نگاه كنم ؟ دستامو بذارم روي گونه هاش ؟ مي دونستم كه منو خيلي زود ميشناسه ، مگه ميشه منو نشناسه ، نه .. اينكارو نمي تونم بكنم ، مي ترسم ، هميشه اين ترس لعنتي كارا رو خراب مي كرد ، توي اين ده سال لحظه به لحظه توي زندگيم بود و ... نبود ، بود ، توي هر چيزي كه اندك شباهتي بهش داشت ، بود ، پر رنگ تر از خود اون چيز ، زيباتر از خود اون چيز ، تنهاييم با جستجوي اون ديگه تنهايي نبود ، يه جور شيدايي بود ، خل بودم ديگه ، نرسيدم بهش تا هميشه دنبالش باشم ، عاشقي كنم براش ، ميگفت : بهت نياز دارم ... ساكت مي موندم ، ميگفت : بيا پيشم ، ميگفتم : ميام ... اما نرفتم ، زمان براي من كند ميگذشت و براي اون تند تر از هميشه ، دلم مي خواست بسوزم ، شايد يه جور خود آزاري كه البته بيشتر باعث آزار اون شد ، قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پريد ، مثل پرنده كوچكي كه دلش تاب سكوت درخت رو نداشت . صداي بوق ماشين پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ، آهسته حركت كردم ، چشام چسبيد روي آينه ، حريصانه نگاهش كردم ، حريصانه و بي تاب ، چرا اين اشكاي لعنتي بس نمي كنن ، آخه يه مرد چهل ساله كه نبايد اينقدر احساساتي باشه ، ياد شبي افتادم كه براي بدرقه من تا فرودگاه اومد ، هردوروي صندلي عقب تاكسي نشسته بوديم ، و اون تمام مسير بهم نگاه مي كرد ، اشك ميريخت و با همون لباي قشنگ نيمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم مي كرد ، تا حالا اينقدر مهربوني رو يكجا توي هيچ چشمي نديده بودم ، چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم هاي من مهربون بود . شقيقه هام مي سوخت ، احساس مي كردم هر لحظه ممكنه سكته كنم ، قلبم عجيب تند مي زد ، تند تر از هميشه ، تند تر از تمام مدتي كه توي اين ده سال مي زد ، - همينجا پياد ميشم . پام چسبيد روي ترمز ، چشمامو بستم ، - بفرمايين ... دستشو آورده بود جلو ، توي دستش يك هزار تومني بود و يك حلقه دور انگشتش ، قلبم ايستاد ، با همه انرژيم سعي كردم حرفي بزنم .. - لازم نيست .. - نه خواهش مي كنم ... پولو گذاشت روي صندلي جلو ... صداي باز شدن در اومد و بعد .. بسته شدنش . خشكم زده بود ، حتي نمي تونستم سرمو تكون بدم . براي چند لحظه همونطور موندم ، يكدفه به خودم اومدمو و درماشينو باز كردم ، تصميم خودم گرفته بود براي صدا كردنش ، براي فرياد كردنش ، براي تركوندن همه بغضم توي اين ده سال ، ديدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردي كه با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه اي كه زير چتر ايستاده بود . صدا توي گلوم شكست ... اسمش گره خورد با بغضم و تركيد . قطره هاي سرد بارون و اشكهاي تلخ و داغم با هم قاطي شد . رفت ، رفتند توي خيابون بهار ، سه نفري ، زير چتر باز ... دختر كوچولو دستشو گرفته بود ، صداي خنده شون از دور مي اومد ... سر خوردم روي زمين خيس ، صداي هق هق خودم بود كه صداي خنده شون رو از توي گوشم پاك كرد ... مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ... منو بارون .. ، زار زديم ، اونقدر زار زدم تا سه نفريشون مثل نقطه شدن ، به زحمت خودمو كشوندم توي ماشين ، بوي عطرش ماشينو پر كرده بود ، هزار تومني رو از روي صندلي جلو برداشتم و بو كردم ... بوي عطر خودش بود ، بوي تنش ، بوي دستش ، بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اينبار پررنگ تر ، دردناك تر ، براي هميشه تر. خل بودم ديگه .. يعني اين نقطهء پايان بود براي عشق من ؟ نه .. عاشق تر شده بودم عاشق تر و ديوانه تر ... چه كردي با من تو ... چه كردي ... بارون لجبازانه تر مي باريد خيابان بهار ، آبي بود . آبي تر از هميشه . اصلاً اين بازي يك نفره نيست...! گفتم : كبوتر ـ بوسه! گفتي : پر! گفتم : گنجشك ـ آن همه آسودگي! گفتي : پر! گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان! گفتي : پَر!
گفتم : التماس ـ علاقه ـ بيتابي ـ ترانه ـ بيداریِ ـ بي حساب! نگاهم كردي! نه انگشتت از زمينِ زندگي ام بلند شد، نه واژه «پر» از بام لبان تو پر كشيد! سكوت كردي كه چشمه ي شبنم از شنزار انتظار من بجوشد! عاشقم كردي! همبازیِ ناماندگارِ اين همه گریه! و آخرين نگاه تو، هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده است! حالا بدون تو! رو به روي آينه مي ايستم! مي گويم: زنبور ـ گزنده ي اين همه انتظار، كلاغ ـ سق سياه اين همه غصه! و كسي در جوابِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد! تكرار آن بازي، بدون دست و صداي تو ممكن نيست! پس به پيوست تمام ترانه هاي قديمي، باز هم مي نويسم: برگرد!? مرد
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
|
menu ارتباط با من about blog
: About Me
88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/02/01 - 88/02/31 87/06/01 - 87/06/31 87/04/01 - 87/04/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 freinds music Yahoo Id powered by Designed by |