تبليغاتX
بوی بــــــاران

بوی بــــــاران



تصورات عاشقانه’ یک دیوانه

وقتی دارم با تو ، با این تلفن لعنتی ، حرف میزنم
مدام باید تصورت کنم که اینجا ، همینجا روبرویم نشسته ای ،
انگشتان کشیده ات با آن ناخن های سوهان زنده و بلند ،
با آن لاک کمرنگی که درونش ستاره های ریز دارد ،
حلقه شده دور لیوان چای ، طره ای از موهایت با آن فر دلفریب ، افتاده روی چشمت ،
و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمی دهی و من مدام باید درون ذهنم درگیر این باشم که آن را از جلوی چشمت کنار بزنم ، یا همینطور دیدش بزنم و ته دلم قند آب شود .
مدام باید تصورت کنم ، با فریم های تند ، تند تر از یک فیلم ، خیلی سخت است .
تصورت کنم که توی چشم های من نگاه می کنی ، لبهایت تکان می خورد و من هی چشم هایم می چرخد و نگاهم سر می خورد از چشمانت به لبهایت و از لبهایت به انگشتانت ، از انگشتانت به طرهء مویت با همان فری که وقتی سرت را با آن حالت کودکانه تکان می دهی ، بالا و پایین می رود و دل من ، با بالا و پایین رفتن فر مویت ، بالا و پایین می رود .
باید تصورت کنم که یک جرعه‌ چای می نوشی و لبهایت خیس می شود ، سرخی رژی که روی لبت مالیده ای می ماند روی لبهء لیوان و من وسوسه می شوم لیوان چای را از دستت بقاپم و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعهء ای چای بنوشم و تو لبخندی بزنی و سرت را دوباره تکان بدهی و من باز نگاهم سر بخورد روی همان طرهء موی شیطان و همان تکان های مواجش …
وقتی دارم اس ام اسی که برایم زدی را می خوانم ، باید تصور کنم نوک انگشتهایت را که با طمانینه کشیده می شود روی دکمه های موبایل و تو دراز کشیده ای و ردی از نور ، از لای کرکرهء پنجرهء اتاق ، افتاده روی نوک انگشتان پایت ، که لای هر کدامشان پنبه ای گذاشته ای و شیشهء لاک را هم ، باید تصور کنم که چه رنگیست
و اینبار کدامیکیشان را انتخاب کرده ای که بیشتر به ناخن های پایت بیاید .
وقتی دارم قدم می زنم ، توی همان کوچهء باریکی که برایت گفتم ، باید تصورت کنم ، که کنارم قدم می زنی و من میشمارم صدای پایت را و نبضت را ، از روی فشاری که به دستم که درون دستت ، محکم گرفته ای و من برای تو زیر لب ترانه می خوانم و تو همچنان که همیشه هستی ، ساده و معصوم ، گوش می دهی و در لابه لای ترانه خواندنم ، آن جاهایی که دوست داری ، دستم را آرام ، فشار می دهی و من ، باز تکرارش می کنم و تو لبخند می زنی و من زیر چشمی ، لبخندت ، همان انحنای سرخ رنگپریدهء مرطوب ، را دید می زنم .
باید تصورت کنم ، وقتی که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالی بودنت را ، در آغوش می کشم و دست هایم ، همینطور با چشم های باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که میان این فرکانس هایی که می رسد از مغز و این چیزی که لمس می شود چرا اینقدر تفاوت وجود دارد و من باز باید تصور کنم که همین که هست و یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم و چقدر سخت است این سر و ته قضیه ها را یک جوری هم آوردن .
باید تصورت کنم ، نیمه های شب که بیدار می شوم و دست می کشم در حجم خالی کنارم ، که همیشه جای یک نفر خالیست ، و پتو را بکشم رویت که نکند سرما بخوری و یا بپرسم آب نمی خوری و صدای نفس های آرامت را بشنوم که لابه لایش بگویی چرا و من تشنه تر از تو ، یک لیوان آب سرد بیاورم و تو ، با آن موهای ژولیده و چشم های نیمه باز ، نیم خیز شوی و تمام لیوان آب را سر بکشی بدون اینکه بدانی فقط نصف لیوان آب مال تو بود و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم های تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته لیوان را سر بکشم و فرو بروم در گرمای تنت و موهای ژولیده ات .
به من نگو تو چقدر خیالباف شده ای ،
همین ها را هم که اگر نمی بافتم که الان لخت و عور مانده بودم میان این سرمای خشک تنهایی ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد میشدم آنچنان که گرمای خورشید بودنت هم نمیتوانست یخ هایم را آب کند .
ولی خب ، خدائی اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمی کند .
حالا تو تصور کن که من آمده ام پیش تو یا تو آمده ای پیش من ، فرقی هم نمی کند ، نشسته ای روبرویم و موهایت را هم کوتاه کرده ای ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داری گاهی وقت ها موهایت را خیلی کوتاه کنی ، و دیگر آن طرهء مو هم روی گونه ات نیست و من باز باید در عین بودنت در روبرویم آن طرهء مورا با همان چند فری که آن پایینش خورده تصور کنم و تو اصلا نمی دانی من دارم به چی فکر می کنم و یک جرعه چای می نوشی و چون رژ لبی هم نزده ای ردی هم بر لبهء لیوان نمی ماند ولی من باز توی تصورم آن اثر سرخ را تصور می کنم ولی در واقعیت لیوان را از دستت می گیرم و جرعه ای چای از همان جایی که تو نوشیدی می نوشم و طعم لبهایت را ، اشتباه نکنی ها طعم رژ را نمی گویم چون من هیچوقت طعم رژ را با طعم لبهایت اشتباه نمی کنم ، می چشم و تو باز نمی دانی که من دارم به چی فکر می کنم و این هم خوب است که تو نمی دانی توی ذهن من چه می گذرد و هم بد .
الان هم دارم تصورت می کنم که از پرچانگی ها و پراکنده گویی های من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را می کشم رویت که نکند خدای نکرده سرما بخوری چون پوست تنت ، توی تصورات من آنقدر لطیف و نازک است که شاید باد همین پنکهء رومیزی من سردش کند و آن حرارت زیر پوستی مطبوعت ، که من دوست دارم در زیر نوازش های ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .
جایی خوانده بودم از تصور تا واقعیت یک قدم بیشتر فاصله نیست و من اینبار اگر بخواهم راستش را بگویم توی واقعیت آنقدر قدم زده ام به امید اینکه برسم به تو ، برسم به واقعیت و نرسیده ام که قدم هایم و قدم زدن هایم راه برده به جاده ای در تصوراتم که دور تا دورش درخت های بلند هست و هوای مرطوب و نم باران و انتهای جاده تو ایستاده ای و برایم دست تکان می دهی و باد می زند زیر گیسوان رهایت و من لبخند می زنم و از همان دور زیر لب به تو می گویم :
- دوستت دارم .
و توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست .
هیچ چیز …

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

تولد

 

من صدای داغ احساس تو را
در آن شب در پیش هم خفتن
لحظه لحظه ، دم به دم ،
احساس می کردم ،
در میان آسمان بازوان تو
بی محابا ، بی حذر
پرواز می کردم ،
جان من در این هم آمیزی به پایان می رسید و باز
زندگی را در میان بوسه ها ،
آغاز می کردم .

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

این روزها

 

این روزها مدام اتفاق های عجیب می افتد ،
درست برخلاف آن روزهایی که هیچ اتفاقی نمی افتاد .
این روزها ، روزهای صعود و سقوط است .
یا مدام خبر صعود آدم ها از زمین به آسمان را می شنوی ،
یا خبر سقوطشان را از آسمان به زمین !
این روزها طعم تلخی دارد ،
هم خواب را از چشم می رباید هم قلم را از دست ،
آدم دلش می خواهد سرش را بکوبد به دیوار ،
دلش می خواهد نصف شب از خانه بزند بیرون و همینطور راه برود ،
آدم دلش می خواهد این روزها ، سرش را بگذارد روی شانه کسی … خیلی بیشتر از قبل ها .
می گوید چرا نمی نویسی فلانی ؟
به خدا دست و دلم به نوشتن نمی رود ، دچار استرس و اضطرابم .
خسته ام از روزهای قبل و دلهره دارم از روزهای پیش رو ،
این روزها خبرهای بد را ارزان می فروشند .
خودم را می گذارم جای آدم های توی هواپیما ،
که نشسته است روی صندلی و دارد ابرها را دید می زند وآدمی یا آدم هایی ، چشم به راه اویند .
در یک لحظه همه چیز شروع و تمام می شود ؛ می سوزد و جزغاله می شود و تمام .
یک آدم تمام نمی شود ، یک زندگی ، یک عمر ، یک حیات ، به همین سادگی تمام می شود .
خودم را می گذارم جای پدری که فرزندش از خانه بیرون رفته و بر نگشته است ،
و یک ماه بعد جسدی را تحویل می گیرد به نام فرزند !
این داغ ها کم نیست ، این داغ ها سوز دارد ، نفوذ می کند تا اعماق رگ و پیشهء آدم .
خودم را فقط جای این ها نمی گذارم این روزها ، خودم را جای خیلی ها می گذارم ،
و جای هرکدام که قرار می گیرم داغی آتشم می زند و سوزی می سوزاندم .
کاشکی این روزها باران می بارید ،
می گویند باران همه چیز را می شوید ،
شاید این دردها را هم … شاید ، بشورد ، شایدهم ، بشوراند .
نمیدانم هر چه هست ، دلم بدجور هوای باران کرده است ، از آن باران های تند ، با قطره های درشت
باران شاید این خون های به جا مانده بر لب جوی ها را پاک کند ،
شاید جزغاله های مانده بر روی خاک را بشورد ،
شاید مرهمی باشد بر داغ دل آدم های داغ دیده …
من که چیز دیگری به فکرم نمی رسد ،
از بس که سرم را کوبیده ام به دیوار ،
خدا خودش بخیر بگذارند .

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

تاریکی

 


طاقتش طاق شده بود
دیگه تحمل نداشت
هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا
صدای زن براش شده بود سوهان روح
خسته بود
از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از … تنهایی

زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود
خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی
مدام غر می زد
- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟
مرد خونه موهاش جوگندمی بود
با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده
- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد
هر روز دعوا بود و جیغ و داد
از هردوشون بدش می اومد
گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت
فقط گاهی وقتا

تنش درد می کرد
گشنش بود ،
سه روز بود هیچی نخورده بود
سرشو آورد بیرون
زن توی آشپزخونه بود
مثل همیشه داشت غر می زد
آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج
هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت
چشمش افتاد توی چشم زن
زن خشکش زده بود
تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید
معطل نکرد
با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش
صدای جیغای ممتد زن می اومد
و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :
- می کشمش ، خودم می کشمش

سردش بود ،
کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد
به روزایی که تنها نبود
دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت
به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی
تصمیم خودشو گرفت ،
اینطوری دیگه فایده نداشت

سرشو آورد بیرون
مغز گردوها رو دید
یک نفس عمیق کشید
خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود
این آخرین راه بود
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها
صدای پچ پچ مرد رو می شنید :
- اونهاش ، داره میره ، هیس
مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود
با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه
توی دلش به سادگیشون خندید ،
آخرین خنده شم تلخ بود
مثل مزه گردوها
چشمای درشت و نمناکش می سوخت
اما تردید نکرد
تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد
حالش داشت بد میشد
انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن
باز صدای ذوق زدهء  مرد رو شنید :
- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ،  سمش قویه … اثرش فوریه
سرش گیج رفت
دستای کوچیکش بی حس شد
تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد
دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب
تلو تلو می خورد
صدای زمزمه وار زن رو شنید :
- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه
و صدای مبهم مرد که جواب داد :
- لازم نیست ، کارش تمومه
به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی
چشماش همه جا رو سیاه و تاریک میدید
شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت
صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،
صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :
- داره می میره … داره می میره
دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود
چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون
آخرین نفسشو کشید و
آروم و بی صدا مرد .

مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :
- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..
زن از ته دل خندید :
- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره

روز بعد همه جا ساکت بود
ساکت ساکت ساکت ….

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

دیر آمدی باران ...

 

 

باهر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون
آفتاب افتاد توی صورتش
از پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .

دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،
خجالت کشید و نگاهشو دزدید ،
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .

بعد از ظهر بود که صدای پای آدم رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،
چشم هایی رودید که بهش خیره شده بود ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .

می شنید
- اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ای آمد
- وای خدای من ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنانه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون می اومد .

روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه های تند ،
بوی عطر می آمد و صدای باران ،
باران خودش را به شیشه می کوبید و اشک میریخت ،

غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ،
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …
باران خودش را به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ،

صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ،
باران می گریست ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
باران تا صبح گریست .

صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه باران ،
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،
نگاه کرد و سری تکان داد ،

غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .

 

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

چرا غمها نمیدانند که من سلطان غم هایم

  

 

 

وداع با پدر

وداعی تلخ بود و حزن انگیز
سراسر سینه ام از غصه لبریز
گرفتم دست لرزانت به نرمی
فشردم بر دو چشمانم به گرمی
"پدر این آخرین دیدار ما بود"
لبت خاموش بود اما نگاهت
به آرامی به من بدرود می گفت
تن لرزانت اندر بازوانم
همه تار وجودم را برآشفت
"چه جانفرساست این درد جدایی"
همین دیروز بود با تو نشستم
هزاران عهد وپیمان با تو بستم
به من گفتی ره مردانگی را
فروتن بودن و افتادگی را
"پدر هر جمله پاک و بی ریا بود"
به من گفتی که دانش بهترین است
پسر غافل مشو راه تو اینست
ادب را پیشه کن در زندگانی
به مظلومان کمک کن تا توانی
"پدر راه تو راه کبریا بود"
پدر رفتی و می دانم که فردا
نمی بینم ترا من بار دیگر
و می دانم مرا در زندگانی
نباشد چون تویی غمخوار دیگر
"تو را دست خدا من می سپارم"
پدر چون من تو هم آزرده بودی
دلت پر خون و بس افسرده بودی
تو جایی می روی کانجا ستم نیست
نشانی از فریب و درد و غم نیست
"دریغا زندگی بس بی وفا بود"
الا ای تار و پود و ریشه من
تو ای سرچشمه اندیشه من
رسد روزی که آیم بر مزارت
نشینم بار دیگر برکنارت
"پدر این بازی چرخ خدا بود"

روحت شاد

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

يك عاشقانه آرام

مثل آسمان مي ماني
دوستت دارم اما نمي توانم داشته باشمت ،
خورشيد نگاهت مي سوازندم و خيال ماهت آرامم مي كند ،
ستارگان وسوسه ات چشمك زنان مرا به سويت مي خوانند و ابرهاي سياه خشمت مرا با رعدهاي عصيانت از خويش ميرانندم ،
بر من گسترده اي و در تو گم گشته ام ،
باران غصه هايت بي تابم مي كند و نسيم نيمروزت به خواب مي كشاندم ،
وصل تو، پرواز من است در ميانهء خوابم ، پرواز براي فتح تو
و تو تسليم مني ، بالهاي خيالم گسترده تر از توست و تو وسيع تر از نياز من ،
بيداري ام را نخواه وقتي درآن اميدي براي رسيدن به تو نيست ،
مرا به خود بخوان با چشم هاي خواب آلوده ام ،
بگذار تو هميشه آسمان من باشي و من تنها پرندهء عاشقت ...

 

 

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

فرياد زيرآب

كنار خيابون واستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره كرد مستقيم ...
جلوي پاش ترمز كردم ،
در عقب رو باز كرد و نشست ،
آدماي تنها بهترين مسافرن براي يك راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش مي كنم ...
حواسم به برف پاك كناي ماشين بود كه يكي در ميون كار مي كردن و قطره هاي بارون كه درشت و محكم خودشون مي كوبوندن به شيشه ماشين ،
يك لحظه كوتاه كافي بود كه همه چيز منو به هم بريزه ،
و اون لحظه ، لحظه اي بود كه چشم هاي من صورتش رو توي آينه ماشين تماشا كرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبيد روي ترمز ،
- چيزي شده ؟
چشمامو از نگاهش دزديدم ،
- نه .. ببخشيد ،
خودش بود ، شك نكردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم هاي درشت آهويي ، با همون دهن كوچيك و لبهاي متعجب ،
با همون دندوناي سفيد و درشت كه موقع خنديدنش مي درخشيد و چشمك مي زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردي نشست روي تنم ، ديگه حواسم به هيچ چي نبود ،
مي ترسيدم دوباره نگاهش كنم ، مي ترسيدم از تلاقي نگاهم با نگاهش بعد از ده سال نديدن هم ،
دستام و پاهام ديگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاك كنا اصلا كار نمي كردن ، بارون بود و بارون ،
پرسيد :
- مسيرتون كجاست ؟
گلوم خشك شده بود ،
سعي كردم چيزي بگم اما نمي شد ، با دست اشاره كردم .. مستقيم .
گفت : من ميرم خيابون بهار ، مسيرتون مي خوره ؟
به آينه نگاه نكردم ، سرمو تكون دادم ،
صداي خودش بود ، صداي قشنگ خودش بود ،
قطره اشكم چكيد ، چكيد و چكيد ، گرم بود ، داغ بود ، حكايت از يك داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشك دوباره ديدمش ، داشت خيابونو نگاه ميكرد ،
دهن كوچولوش مثل اون موقع ها نيمه باز بود ، به تعبير من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشينو كم كردم ، بغض بد جور توي گلوم مي تپيد ،
روسريش ، مثل هميشه كه حواسش نبود ، سر خورد بود روي سرشو موهاي مشكيش آشفته و شونه نشده روي پيشونيش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سكانس هاي يك فيلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور مي كرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشماي خودم نگاه كردم ، سرخ بود و خيس ،
خدا كنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چي ميشه ، آخه اينجا چيكار مي كنه ؟ !
يعني تنهاست ؟ ازدواج نكرده ؟ ازدواج كرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خداي من ... خداي من ....
با لبش بازي مي كرد ، مثل اونوقتا ، كه من مدام بهش مي گفتم ، اينقده پوست لبتو نكن دختر ، حيف اين لباي قشنگت نيست ؟
و اون ، با همون شيطنت خاص خودش ، مي خنديد ، لج مي كرد ،
به يك زن سي و هفت ساله نمي خورد ، توي چشم من ، همون دختر بيست و هفت ساله بود ، با همون بچه گياي خودش ، با همون خوشگلياي خودش ....
زمان به سرعت مي گذشت ، قطره هاي اشك من انگار پايان نداشت ، بارون هم لجباز تر از هميشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز كردم ،
به ساعتش نگاه كرد ،
روسريشو مرتب كرد ، به ناخناش نگاه كردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نيست ، دلم مي خواست فرياد بكشم ، بغض داشت خفم مي كرد ، كاش ميشد از ماشين بزنم بيرون و تموم خيابون رو زير بارون بدوم و داد بزنم ، قطره هاي عرق از روي پيشونيم ميچكيد توي چشمام و با قطره هاي اشك قاطي ميشد و مي ريخت روي لباسم ، زير بارون نرفته بودم اما .. خيس بودم، خيس ِ خيس ...
چيكار بايد مي كردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم كي ام ؟ برگردم و توي چشاش نگاه كنم ؟ دستامو بذارم روي گونه هاش ؟ مي دونستم كه منو خيلي زود ميشناسه ، مگه ميشه منو نشناسه ،
نه .. اينكارو نمي تونم بكنم ، مي ترسم ، هميشه اين ترس لعنتي كارا رو خراب مي كرد ،
توي اين ده سال لحظه به لحظه توي زندگيم بود و ... نبود ،
بود ، توي هر چيزي كه اندك شباهتي بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چيز ، زيباتر از خود اون چيز ،
تنهاييم با جستجوي اون ديگه تنهايي نبود ، يه جور شيدايي بود ،
خل بودم ديگه ،
نرسيدم بهش تا هميشه دنبالش باشم ،
عاشقي كنم براش ،
ميگفت : بهت نياز دارم ...
ساكت مي موندم ،
ميگفت : بيا پيشم ،
ميگفتم : ميام ...
اما نرفتم ،
زمان براي من كند ميگذشت و براي اون تند تر از هميشه ،
دلم مي خواست بسوزم ،
شايد يه جور خود آزاري كه البته بيشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پريد ،
مثل پرنده كوچكي كه دلش تاب سكوت درخت رو نداشت .
صداي بوق ماشين پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حركت كردم ، چشام چسبيد روي آينه ، حريصانه نگاهش كردم ، حريصانه و بي تاب ،
چرا اين اشكاي لعنتي بس نمي كنن ،
آخه يه مرد چهل ساله كه نبايد اينقدر احساساتي باشه ،
ياد شبي افتادم كه براي بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروي صندلي عقب تاكسي نشسته بوديم ،
و اون تمام مسير بهم نگاه مي كرد ، اشك ميريخت و با همون لباي قشنگ نيمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم مي كرد ،
تا حالا اينقدر مهربوني رو يكجا توي هيچ چشمي نديده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم هاي من مهربون بود .
شقيقه هام مي سوخت ، احساس مي كردم هر لحظه ممكنه سكته كنم ، قلبم عجيب تند مي زد ، تند تر از هميشه ، تند تر از تمام مدتي كه توي اين ده سال مي زد ،
- همينجا پياد ميشم .
پام چسبيد روي ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمايين ...
دستشو آورده بود جلو ، توي دستش يك هزار تومني بود و يك حلقه دور انگشتش ، قلبم ايستاد ،
با همه انرژيم سعي كردم حرفي بزنم ..
- لازم نيست ..
- نه خواهش مي كنم ...
پولو گذاشت روي صندلي جلو ... صداي باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشكم زده بود ، حتي نمي تونستم سرمو تكون بدم .
براي چند لحظه همونطور موندم ،
يكدفه به خودم اومدمو و درماشينو باز كردم ،
تصميم خودم گرفته بود براي صدا كردنش ،
براي فرياد كردنش ،
براي تركوندن همه بغضم توي اين ده سال ،
ديدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردي كه با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه اي كه زير چتر ايستاده بود .
صدا توي گلوم شكست ...
اسمش گره خورد با بغضم و تركيد .
قطره هاي سرد بارون و اشكهاي تلخ و داغم با هم قاطي شد .
رفت ، رفتند توي خيابون بهار ، سه نفري ، زير چتر باز ...
دختر كوچولو دستشو گرفته بود ، صداي خنده شون از دور مي اومد ...
سر خوردم روي زمين خيس ،
صداي هق هق خودم بود كه صداي خنده شون رو از توي گوشم پاك كرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زديم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفريشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو كشوندم توي ماشين ،
بوي عطرش ماشينو پر كرده بود ،
هزار تومني رو از روي صندلي جلو برداشتم و بو كردم ...
بوي عطر خودش بود ، بوي تنش ، بوي دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اينبار پررنگ تر ، دردناك تر ، براي هميشه تر.
خل بودم ديگه ..
يعني اين نقطهء پايان بود براي عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و ديوانه تر ... چه كردي با من تو ... چه كردي ...
بارون لجبازانه تر مي باريد
خيابان بهار ، آبي بود .
آبي تر از هميشه .


رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

اصلاً اين بازي يك نفره نيست...!

گفتم : كبوتر ـ بوسه!

گفتي : پر!

گفتم ‍: گنجشك ـ آن همه آسودگي!

گفتي : پر!

گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!

گفتي : پَر!

 

گفتم : التماس  ـ علاقه ـ بيتابي ـ ترانه ـ بيداریِ ـ بي حساب!

نگاهم كردي!

نه انگشتت از زمينِ زندگي ام بلند شد،

نه واژه «پر» از بام لبان تو پر كشيد!

سكوت كردي كه چشمه ي شبنم

از شنزار  انتظار من بجوشد!

عاشقم كردي! همبازیِ ناماندگارِ اين همه گریه!

و آخرين نگاه تو،

هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده است!

حالا  بدون  تو!

رو به روي آينه مي ايستم!

مي گويم: زنبور  ـ گزنده ي اين همه انتظار،

كلاغ  ـ سق سياه اين همه غصه!

و كسي در جوابِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!

تكرار  آن بازي،

بدون دست و صداي تو ممكن نيست!

پس به پيوست تمام  ترانه هاي قديمي،

باز هم مي نويسم:

برگرد!?

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

مرد

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

رویاهای پـســـر بـــــــــاران |

powered by

blogfa

Designed by

RainyBoy